آخرین ساعتهای پنجم آبان هشتاد و هشت، و آخرین ساعت بيست و سه سالگی من، سالی را که امشب دقیقا ساعت دوازده شب تمامش میکنم، مثل یه دوره از سالهای بچگیم از بهترین سالهای زندگیم بود. یه چیزی به اسم فکر و یه چیز مهمتری به اسم راه در وجودم تثبیت شد.
اما ... یه چیز مهمتر .. خوب میدونی در زندگی بعضی آدمها هستن که توی زندگیت هستنها ولی بود و نبودشون فرقی نداره یا مثلا بعضی آدمهایی که دلت میخواد تو زندگیت داشته باشیشون ولی نداریشون يا از دست داديشون ولي دوست داري داشته باشيشون، اما خوب بايد اعتراف کنم این سال برای من يك كم فرق داشت ... آدمهایی که قبلا فقط رد میشدن، ناخودآگاه برای هم پررنگ شدیم یا آدمهایی که اصلا نبودن! بیبهونه با محبتشون دوستي رو برام پر معنا تر کردند، از بودنشون متشکرم ... میدونم که نیازی به اسم بردن نیست چون تک تکشون خودشون رو میشناسن و میدونن.
سال پرفشاری بود از اين لحاظ كه دغدغه هام بيشتر شد، دوباره دارم بر ميگردم به فكر كردن، كلنجار رفتن و بازبيني عقايد! نمیدونم حتی به اندازهی چند سال فکر کردم يا بايد فكر كنم ... اما در کنارش ياد گرفتم بروز بدم، فرار نكنم، رك باشم به اندازه ی تمام این سالهایی که هیچوقت نمیشد بی دغدغه شب زندهداری کرد، سپیده زدنها رو دیدم، تو این انتظار سپیده زدنها شاید بارها خواستم از گم شدن تو سیاهی شب بیبهونه لذت ببرم و فهمیدن بعضی چیزها مثل تجربه طعم هاي جديد!! ... و هرچه باشد همهی اینها معنای بیست و سه سالگی ( دو و سه در كنار هم) که دیگه هیچوقت تکرار نمیشه.
این سال برخلاف سال های قبل که از اول آبان يا شايدم از مهر شروع میکردم به روزشماری ، اين كار رو نكردم ، یعنی نمیخواستم و نفهمیدم کی شروع شد و كي چه قدر زود گذشت. بايد اعتراف کنم که سرسختانه سعی میکردم این روزهای آخر رو کش بدم شايد منتظر يه اتفاق بودم، يه اتفاقي كه با همه چيز فرق داشته باشه، غير منتظره! اما ميدونم كه ...
فكر ميكنم روز تولد هیچ فرقی با روزهای دیگه نداره، مثل همیشه میتونی قهوهات رو درست کنی و چاي بخوری ... تلفنهاتو جواب بدی، به دوستات زنگ بزني وآخر دوره كه ميشه و قبضت مياد تازه بفهمي كه واااي چه قدر حرف زدي و بيشتر اينكه بقيه چه قدر به حرفات گوش دادن يا شايدم برعكس! مثل همیشه میتونی بدون بهونه شاد باشي و بخندي و باز شايدم برعكس ... مثل همیشه میتونی لم بدی و کتاب بخونی و وسط كتاب يهو بفهمي كه تو يكي از اون شخصيت هاي كتاب يا نويسندش نيستي! ... مثل همیشه سعي كني كه شب زنده دار باشي اما وسط مهمترين جا خوابت ببره! يا حرف زدن با يكي خواب رو از سرت بپرونه... مثل همیشه از دیدن یه فیلم خوب يا يه آهنگ قشنگ لذت ببری ... و مثل همیشه از داشتن چیزهایی به خودت افتخار کنی ... و حتی چیزهایی باشند که سرسختانه بخواهند تو را رنج بدهند اما خوب میدونی که مثل خوردن یه قهوهی بدون شكر كه باز هم برا من خوشاينده... اما ... البته با تولد میتونيم یه شروع تازه را بهونه کنيم و در نهایت بیست و سه تا شمع را به افتخار بیست و سه خطی که زندگی کردهام فوت کنم و دوباره به دنیا خوش بیام تا آرزوهام برآورده بشه.
پس در كمال خود شيفتگي ميگم زادروزم خيلي خيلي مبارك.
پی نوشت یک: جشن شروع شده .
پی نوشت دو: خيلي شاد باش.
پي نوشت سه: روز تولد "من" روز تولد يه پديده ديگه هم هست( ا.ن) (البته اين رو پارسال يي از دوستام با تبريك تولد بهم گفت) يعني اينكه خدا خواست قدرتشو نشون بده و تو يه روز دو تا پديده رو خلق كنه يكي از اون طرف يكي هم مثل من تا قدر من رو بيشتر بدونيد و به قدرت خدا ايمان بيشتري پيدا كنيد !!
