تبليغاتX
خودِ خودِ من
جمعه 1386/02/28
... عادت ...
 

 

                                                         لینک عکس

من صداقت را كوله بار سفر خود خواهم كرد و به سوي ديار خوبيت كوچ خواهم كرد تا شايد تو را در آن وادي بيابم . من راز هاي قلبم را با رؤياهايم در ميان خواهم گذارد و به تنهايي به قضاوت خواهم نشست! و تو را به نظاره دعوت خواهم كرد من خستگي ها را از وجودم بيرون خواهم ريخت و يك جرعه از باده صفايت خواهم نوشيد . من در كوچه باغ هاي قلبم تو را مي جويم ولي افسوس كه هنوز نيافتمت من تو را مي جويم با فانوس تنهائيم و با زمزمه هاي خود به تو خواهم گفت كه خسته از بي كسيم .
به تو خواهم گفت كه اين ديار خالي در قلبم در انتظار توست ... .
من صداقت خود را در انتظار صداي گرمت به تو خواهم فروخت . من در گردابت غرق خواهم شد و در دنياي باقي به انتظار آمدنت خواهم نشست و " راستي كه انتظار چه قدر سخت است " . من شنا خواهم آموخت از محبت و در درياي غم هايمان پيش به سوي خوبي هايت خواهم راند و زير لب زمزمه خواهم كرد درياي غم ساحل ندارد . به انتظار ساحلي كه هرگز خلق نشده خواهم نشست و " راستي كه انتظار چه قدر سخت است " من خواهم گريست و دريغا خواهم گفت براي از دست رفتگان من خواهم رفت تا اوج و دور خواهم شد از قعر كذب بلندي . من خواهم رفت تا فراسويت ولي تا مرز دوستي ,
دور خواهم شد از كوره راه هاي تنهاييم و با تو خواهم زيست در سرزمين وسيع تفكرم و در اين سرزمين هر ثانيه به انتظار همقدم شدن با تو خواهم نگريست بر جاده هاي خاكي ذهن و " راستي كه انتظار چه قدر سخت است " . من همه را كنار خواهم گذاشت به انتظار ورود تازه واردي قديمي , تازه واردي كه خود نيز در انتظار تازه وارد است .
من در انتظار چنين روزي مي ايستم و زير لب زمزمه خواهم كرد " راستي كه انتظارِ بدون عادت چه قدر سخت است "
مگذار كه اين انتظار به عادت تبديل شود !!!

نوشته شده توسط خودم در 0:31 قبل از ظهر | |
جمعه 1386/02/21
سوگواري

بر دوش مي كشد
گردش ساليان سنگيني كه
قامت نحيفش را
در خود فشرده بودند
با ردايي سياه .
او هنوز ايستاده است
تكيده
خسته
اما نه بي باور
به ديرينگي خاك و
جاودانگي آب
مي گذرد
آرام
قامت مردش بر شانه هاي ناتوان
كودكانش به دنبال
همه به ردايي سرخ فرو رفته
پر صدا
پر پژواك
جماعتي در هيچ سو
مويه مي كنند
بي صدا
بي پژواك .

_بانو . من در اين سؤال دست و پا مي زند
را هي بنما
به كدام سو برود ؟
چهره اش ترك برداشته است
فرو مي ريزد
خاك مي شود
اما
خرسند و نخستين
لبخند مي زند
...
و فرزندان در آغوشش
جان مي سپارند
دستي بيرون مانده است
به رهبري و نجات
رداي اما بر خاك خفته
معصوم و بي صدا
مردمان پاي نهاده برخاك
همچنان مويه مي كنند . . .
نوشته شده توسط خودم در 0:27 قبل از ظهر | |
یکشنبه 1386/02/09
معجز
فردي از ناگهان
مردي از حماسه پنهان
روي پوشيده و بي قرار
به انتظار دست هاي اشك آلود
لبخند مي زند...

همه مي روند
با فرجامي نيك و
انديشه اي استوار
كه در ذهن بي پرواشان پرواز مي كند
همه مي روند
و تو
اي بانوي سالخورده
لحظه آمدن كدامين فاتح قله هاي بكر را انتظار مي كشي؟

فردي از ناگهان
مردي از حماسه پنهان
آشكاره در لرزش لب هايت
سرود مي خواند؟!
تنها و سرگردان!
همه ميروند
با خيالي "نو"
و كبوتري را
پرواز مي دهند
با دستان پر تپش ديگري!
و تو
اي بانوي سالخورده
كه را انتظار مي كشي
تا بر عرصه بي رنگي خيالت زاده شود ؟
كدامين
كدامين تصوير استوار
كدامين دل ‌‌ دلٍ بي قرار
گفتن و نگفتن!
همه مي روند
و تو هنوز
در انتظار طلوع خورشيد
سينه خاكستري آسمان را
چشم مي دوزي
با دسته گلي
رو به مرگ
رو به زوال
و با مو هايي كه بر بستر اشك آلودت جاريند
فردي از ناگهان
مددي از حماسه پنهان
و در ذهن تو
ديگر هيچ ...
نوشته شده توسط خودم در 1:43 قبل از ظهر | |
یکشنبه 1386/02/02
نا مرئي
ديدم هرچي صبر كنم بي فايده است خودم پيدا نميشه گفتم خودم دست به كار بشم.


دست حوا به تمام ميوه ها نرسيد من آن ها را خواهم چيد.
بعد از هبوط آدم آن قدر گريه كرد كه از اشك چشمش رود گنگ جاري شد!!

فرض -----‍‍) حكم
نقيض حكم ------) نقيض فرض -----» اثبات
نوشته شده توسط خودم در 12:3 بعد از ظهر | |