چهارشنبه 1385/02/13
سرگردان
یک لحظه دستانت را به من بده
بگذار آرامش عمیق حضورت را
حامی عصیانم بدانم!
دستانت را بده
لبان تب آلوده ام رطوبت آنها را
سخت نیازمندند.
اینجا را بنگر
که قامت خود را
با تیغ آفتاب
زخم می زنم
و گندم می رویانم از کویر بی انتهای خداوندی
خون دستهایم را خواهی زدود
اشک هایت را اگر به من بدهی
و اینجا اگر با من رقص را ساز کنی!!
سکون دستانت را
به خشم آگینی نگاه و موهایم بخش
ببین که چگونه رها مانده اند
بی قراری موهای وحشیم؟
های کجایی
دستانت را به من بده
اقلیما
ای هرزگی لحظه های ایمان و درد!
اقلیما!
در بین این سکوت سنگین
چشمانت چرا بسته است؟
نوشته شده توسط خودم در 12:38 بعد از ظهر | |
