چهارشنبه 1384/10/14
رهایی دستانم را مهراس !
آن زمان که تشنه بودی
مرا طلب کردی
گفتی آب!
کویر تا کی؟
شن ریزه های بودن رها کن
در من واژه شو
خودِ باران
خودِ آتش
در بی لحظگی افسانه ها
چون من
جاری شو
با من و در من
هوس آلود ، تب دار!
رهایی دستانم را مهراس!
ببین چگونه بر هرم سوزان نگاهت می وزم
رها و سبکبال
بیا!
از کدامین ترانه دور می شوی
از حقیقت کدامین مهر مایوسانه می گریزی!
من اینجایم
بال گشوده و همیشگی
بر پیکره زخم خورده تو!
چند بار
نیش عفریتان خوش خرام را
بر تابیدی و دم بر نیاوردی!
چند بار
تنهایی وهم آورت را به درد گریستی؟
آن هم بی اشک!!
بگذار جاری شوم
از چشمان بی هویتت!
از لبان به هم دوخته ات!!
های مهراس از من!
کویر به رود پیچید
و آدم به حوا!
لبخند و اشک
بر عرصه گیتی زاده شدند..
نوشته شده توسط خودم در 11:23 بعد از ظهر | |
