تبليغاتX
خودِ خودِ من
چهارشنبه 1384/09/16
شمس من

  شمس من کجاست؟ در این تاریکی وحشت زای ، که به دنبال نوری می گردم نا امید و هراسان بگوئید ای راهنمایان اندیشه و عشق، شمس من کجاست؟

      به روح پاک شمس الدین تبریز               که مولانا بر سر بازاره شد مست!

  و خورشید را به گور سپرده بودند و چهره اش پنهان می کردند از نگاه جستجو گر من! و خود شدند نقش بی مایه هزاران شمس دروغین و از استخوان درختان تکیده ارابه ای ساختند و با جادو کالبد نحیف اسب های غرورشان را به ارابه بستند ونام خود را خدا خورشید نهادند.

  شمس من کجاست؟ بگویید ای ناجیان . ای پیامبران مست آلوده به خون جاری از دستان بی رمقم ! بگویید کجاست آن شمسی که سرمای درونم را به حرفی یا کلامی فرو بنشاند.؟

  و رسولان هراسناک نور چشمانم را می گیرند و می گویند مائیم! دستانت را به ما دِه و منِ نابینا می بینم که دندان های زهر آلودشان را در حجم لطیف شعر هایم فرو می کنند و عصاره عشق را بیرون می کشند و می دانم که روزی دستانم رها خواهند شد ! می دانم آری سخت می دانم!

  در زمهریر غمزه های سرد که لب های داغمه بسته ام در هجوم وحشی باد های گزنده سرد، تنها خواهند ماند و خون های دلمه بسته دست هایم طعم شوربختی خواهند داشت . آی! شمس من کجاست ای تندیس های غرور و نخوت!

... خنده رسولان می شنوم و گام بر می دارم و نمی بینم که پیکر شمس خویش را در زیر گام های ناتوانم سپرده ام.

و رسولان همچنان عربده می کشند و شراب ممزوج به اشک شیطان و خون خدایان را لا جرعه سر می کشند.

 اما اکنون من شمسم را یافتم همین جا،.

نوشته شده توسط خودم در 11:1 بعد از ظهر | |
چهارشنبه 1384/09/02
یه جور دیگه

  گاهی آدمی‌زادگانِ این دوروزمانه حرف‌هایی دارند که شاید حرف نباشد! گاهی گلایه‌های تلنبارشده‌ای هست که هیچ‌جا و هیچ‌کسی قبول‌دارِ آن‌ها نیست، حتّی آشغال‌دانی‌ها هم... .

  هی ميگن بريدی؟ چرا نمی نويسی ٬چرا جفنگيات به خورد مردم نميدی؟ نميدونم پس کجاست اون رسالت نوشتارت در وبلاگ؟از اين حرفا ديگه.یا شایدم چیزای دیگه که روشون نمیشه حالا هم اومدم که يه چيز جوشيده تحويل بدم  !!

  اندفعه می خوام سرم رو یک کم این طرفی بچرخونم ، چرا همیشه باید یه جور فکر کنیم و یه طور ببینیم.

  چرا این رو درست یاد نمی گیریم  که برای چیز هایی که دیده نمی شوند هم پول بدیم ، خرج کنیم.

  اصلا کی گفته ما نمی تونیم متفاوت باشیم ، ما هم می تونیم مثل گائوس کاری رو که تا دیروز در زمان بیشتری انجام می دادیم امروز در زمان کمتری انجام بدیم( متفاوت) می تونیم از سرعت آموختن ایده بگیریم در همه زمینه ها.

  نگاه متفاوت همراه با عشق، چرا خاقانی رفت مکه و اون رو یه طور دیگه دید، چرا فردوسی یه طور دیگه به فارسی و فرهنگ فارسی نگاه کرد

                                                  "تن مرده و جان نادان یکی است"

  اگه این چند تا آدم عاشق نبودند(نلسون ماندلا، مادام کریستاو...که در کشور خودمون هم زیاد داریم فردوسی ، مولانا و حالا هم گاندی قرن ۲۱(گنجی)و...) سنگ روی سنگ بند نمی شد.

  چراغ عشق رو همیشه روشن نگه دارید بدون اون زندگی معنایی نداره و با اون هر لحظه تولد دوباره است، گفتم تولد ، روز تولدم کلی شاکی بودم چرا ان قدر زود بزرگ شدم و... اما فهمیدم که در طول زندگیم مهم نیست که زمین چه قدر دور خورشید چرخیده، مهم نیست الآن چند سالت می شه، مهم اینه که بهترین استفاده رو از زندگیت ببری، مهم اینه که به کارهایی که می کنی ایمان داشته باشی و تمام توانت رو برای رسیدن به اون چیزی که می خوای به کار بگیری و نا امید نشی، مهم اینه که بتونی از توانایی های الآنت بهترین استفاده رو بکنی، مهم اینه که...

  همیشه سعی کنید به اون چیزی که دوست دارید برسید و الا مجبور می شید او چیزی که بهش رسیدید رو دوست داشته باشید.نذاریم اتفاق ها ما رو اسیر خودشون بکنن، اتفاق، چرا همیشه اتفلق هایی باید بیفتن تا ما رو متوجه اشتباهاتمون بشیم، ما از مسجد بی پیرایه تر و ساده تر نداریم مواد منفجره و .. چرا باید آتش سوزی یه مسجد حدود۷۰۰ کشته و صد ها بدن نیمه سوخته و هزار ها قلب شکسته از خودش باقی بذاره یا مدرسه سفیران.

  اصلا از این اتفاق ها چه قدر درس گرفتیم ، ما مدیریت بحان رو خوب یاد گرفتیم اما جلوگیری از بحران رو...؟؟ می دونی ما چی رو خوب یاد گرفتیم؟ اینکه برای خودمون هورا بکشیم و دست بزنیم.

  نمی دونم چرا به اینجا کشید،چی می خواستم بگم چی شد!!!

 

       غواص کر اندیشه کند کام نهنگ                 هرگز نکند در گران مایه به چنگ

یه کم تغییر ، فقط یک کم

  یا حق

نوشته شده توسط خودم در 10:43 بعد از ظهر | |