شمس من کجاست؟ در این تاریکی وحشت زای ، که به دنبال نوری می گردم نا امید و هراسان بگوئید ای راهنمایان اندیشه و عشق، شمس من کجاست؟
به روح پاک شمس الدین تبریز که مولانا بر سر بازاره شد مست!
و خورشید را به گور سپرده بودند و چهره اش پنهان می کردند از نگاه جستجو گر من! و خود شدند نقش بی مایه هزاران شمس دروغین و از استخوان درختان تکیده ارابه ای ساختند و با جادو کالبد نحیف اسب های غرورشان را به ارابه بستند ونام خود را خدا خورشید نهادند.
شمس من کجاست؟ بگویید ای ناجیان . ای پیامبران مست آلوده به خون جاری از دستان بی رمقم ! بگویید کجاست آن شمسی که سرمای درونم را به حرفی یا کلامی فرو بنشاند.؟
و رسولان هراسناک نور چشمانم را می گیرند و می گویند مائیم! دستانت را به ما دِه و منِ نابینا می بینم که دندان های زهر آلودشان را در حجم لطیف شعر هایم فرو می کنند و عصاره عشق را بیرون می کشند و می دانم که روزی دستانم رها خواهند شد ! می دانم آری سخت می دانم!
در زمهریر غمزه های سرد که لب های داغمه بسته ام در هجوم وحشی باد های گزنده سرد، تنها خواهند ماند و خون های دلمه بسته دست هایم طعم شوربختی خواهند داشت . آی! شمس من کجاست ای تندیس های غرور و نخوت!
... خنده رسولان می شنوم و گام بر می دارم و نمی بینم که پیکر شمس خویش را در زیر گام های ناتوانم سپرده ام.
و رسولان همچنان عربده می کشند و شراب ممزوج به اشک شیطان و خون خدایان را لا جرعه سر می کشند.
اما اکنون من شمسم را یافتم همین جا،.
گاهی آدمیزادگانِ این دوروزمانه حرفهایی دارند که شاید حرف نباشد! گاهی گلایههای تلنبارشدهای هست که هیچجا و هیچکسی قبولدارِ آنها نیست، حتّی آشغالدانیها هم... .
