تبليغاتX
خودِ خودِ من
سه شنبه 1384/05/11
نامه اکبر گنجی به آقای منتظری

آقايان می‌خواهند مرا بكشند و آن را به گردن همسر و دوستانم بيندازند. اما بايد بدانند كه گنجی، زهرا كاظمی نيست. اگر گنجی به هر طريق بميرد قاتل او آقای خامنه‌ای است. آقای خامنه‌ای با فعال كردن سعيد مرتضوی و بخش رسانه‌ای قتل‌های زنجيره‌ای، ممكن است بتواند از شر گنجی خلاص شود، اما نمی‌تواند از مسئوليت قتل او گريبانش را رها سازد. اگر گنجی كشته شود، مرگ او، مرگ آزادی، دموكراسی و حقوق بشر نيست. مرگ گنجی ممكن است آبی در كوير باشد و بذرهای آزادی را سيراب نمايد

 طوطی نقل و شكر بوديم ما

مرغ مرگ انديش گشتيم از شما

يکشنبه ٢ مرداد ١٣٨۴ – ٢۴ ژوئيه ٢٠٠۵

فقيه آزاده، ظلم ستيز، شجاع و پشتيبان مظلومان حضرت آيت الله العظمی منتظري نامه محبت آميز مورخ ٢٥/٤/٨٤ حضرتعالی، خونی گرم در رگ‌های بی‌خون من جاری كرد. از سالها پيش شما برای من نماد شجاعت و ايستادگی در برابر خودكامگان بوديد و هميشه دوست داشتم در مكتب شما شجاعت بياموزم.

پس از اعدام گسترده زندانيان در تابستان ١٣٦٧ و سكوت همگان در برابر آن جنايت ضدبشری، فقط و فقط شما در برابر آن ايستادند؛ غافل از آنكه هر كس در مقابل جنايت سكوت نمايد، به همان ميزان در آن مشاركت دارد. پس از آن هم با آن كه حضرتعالی را در بيتتان زندانی كردند، از تمامی زندانيان سياسی، فارق از عقايد متفاوتشان، دفاع كرديد و حامی جدی خانواده آنها بوديد و هستيد. شجاعت و مردانگی شما تا حدی است كه حتی مخالفان جدی شما نيز بارها بدان اعتراف كرده‌‌اند.

حضرتعالی با آن كه از نويسندگان جدی قانون اساسی و يكی از تئوريسين‌های نظريه ولايت فقيه بوديد، خيلی زود به اين مساله پی برديد كه معضل اصلی ناشی از همين تئوری است. آن نظريه وقتی از عالم انتزاع به زمين واقعيت پای می‌نهد و لباس عينيت به تن می‌كند، چهره غيرانسانی خود را عيان می‌سازد. شما سعی كرديد تا ولايت فقيه را به "نظارت فقيه" فرو كاهيد تا شايد گره از كار فروبسته جمهوری اسلامی بگشاييد؛ اما مشكل ايران با زوال انديشه و لايت فقيه و رفتن مصداقش حل خواهد شد.

من و دوست عزيزم سعيد حجاريان، نظام سلطانی را اصلی‌ترين مساله عرصه سياسی ايران می‌دانيم. آقای حجاريان پيش از دوم خرداد ٧٦، مقاله‌ای بلند در ماهنامه اطلاعات سياسی - اقتصادی درباره نظام سلطانی و راه‌های گذار از آن به نظامی دموكراتيك منتشر كرد. حجاريان می‌خواهد قدرت سلطان را كاهش دهد و او را به ملكه انگليس تبديل نمايد. اما من می‌گويم ما به شاه و ملكه نياز نداريم. محل نزاع، مشروطه‌خواهی و جمهوری‌خواهی است. به گمان من نافرمانی مدنی مهمترين تاكتيك برای گذار از سلطانيسم به دموكراسی است. سعيد حجاريان، نافرمانی مدنی را "فشار از پايين" نام نهاده است. او می‌خواهد از طريق فشار از پايين، از قدرت سلطان (رهبر) بكاهد.

"عدم همكاری" با حاكم شخصی، تاكتيك ديگری است كه بر آن تاكيد كرده‌ام. در اينجا هم با حجاريان در يك جبهه قرار داريم. فردای روزی كه آقای عبدالله نوری را در زندان اوين حبس كردند، در دفتر صبح امروز با حضور مرحوم دكتر نوری جلسه‌ای داشتيم در اين باره كه "چه بايد كرد؟". قرار شد دكتر نوری به آقای نوری بگويد با استعفا از مجمع تشخيص مصلحت نظام، حكم رهبری را پس دهد چرا كه فردی كه به تبليغ عليه نظام محكوم شده است، صلاحيت تشخيص مصلحت نظام را ندارد.

اين، همان تاكتيك عدم همكاری با حاكم خودكامه است. آقای كروبی پس از انتخابات رياست جمهوری اخير، با استفاده از همين تاكتيك از مشاورت رهبری و عضويت مجمع تشخيص مصلحت نظام استعفا كرد. تمامی احكام سلطان فاقد مشروعيت (اعتبار) است و برای گذار به دموكراسی بايد عدم همكاری با خودكامه را برگزيد.

 

در خصوص آقای خاتمی هم روشن است كه پس از ١٢ مرداد،‌ آقای خامنه‌ای وی را به عضويت مجمع تشخيص مصلحت نظام، شورای عالی انقلاب فرهنگی و مشاور رهبری منصوب خواهد كرد. آقای خاتمی، شجاعت آقای كروبی را ندارد، لذا با پذيرش حكم، درجلسات شركت خواهد نمود. اما پس از مدتی رفته رفته، شركت خود را در آن جلسات به صفر خواهد رساند؛ يعنی همان كاری كه مهندس موسوی و آقای موسوی خوئينی‌ها كردند؛ اما عدم همكاری شفاف چيز ديگری است.

آيا آقای خاتمی نمی‌داند كه آقای خامنه‌ای چگونه از وی برای برگزاری انتخابات نامشروع مجلس هفتم و رياست جمهوری به منظور يكپارچه كردن حاكميت استفاده و او را مجبور كرد تا هر دو انتخابات را سالم و دموكراتيك بخواند؟ آقای خاتمی دموكراسی و انتخابات آزاد و منصفانه را به خوبی می‌شناسد. با اين همه حكومت مادام العمر آقای خامنه‌ای را دموكراسی می‌خواند و رهبر را الگوی جوانان معرفی می‌نمايد.

به گمان من نخبگان ما امروز بيش از هر زمان ديگری با فرهنگ دموكراتيك آشنا هستند. پيشگامان دموكراسی و آنان كه فرايند دموكراسی را در جوامع غيردموكراتيك پيش برده‌اند، به هيچ وجه تا حد نخبگان ما فيلسوف و تئوريسين نبوده‌اند. مشكل اصلی ما "فقدان دانش دموكراتيك" نيست، بلكه عدم آمادگی برای پرداخت هزينه است. دموكراسی به مردان عمل، زنان شجاع و جوانان ايستا نياز دارد. راهگشای آزادی و حقوق بشر، ايثار و از خودگذشتگی است، نه صرفا آشنايی با فرهنگ مدرن. بايد مدرنيته و نظام اجتماعی مدرن را شناخت، و بين نظر و عمل، پيوند برقرار كرد تا دموكراسی برپا گردد.

حضرتعالی به خوبی می‌دانيد كه چرا حجاريان ترور و ويلچرنشين و گنجی زندانی و مرغ مرگ انديش شد؟ چرا محسن كديور ١٨ ماه و عبدالله نوری سه سال زندانی شدند؟ محسن كديور سالهاست كه مشغول نشان دادن سست و بی‌دليل بودن نظريه ولايت فقيه است و آقای نوری در مقابل شخص ولی فقيه ايستاد. در واقع آقای خامنه‌ای چنان همه جا را پر كرده است كه هر كجا پا گذاشته شود، به حريم او تجاوز شده و هر كجا دستی رها شود، با او برخورد خواهد كرد.

 

 

حضرت آيت الله!

حضرتعالی به خوبی به اين امر وقوف داريد كه عالم سياست با عالم شعر و شاعری تفاوت دارد. ابهام و ايهام، ذاتی شعر و شاعری است، اما شفافيت و صراحت، ذاتی عرصه سياست دموكراتيك است. از اين رو، آقای خمينی به صراحت تمام می‌گفت: "شاه بايد برود" اينك هم به صراحت و روشنی تمام بايد گفت: "آقای خامنه‌ای بايد برود" چرا؟ برای اين كه بنا بر نظريه آقای خمينی، آقای خامنه‌ای اينك از رهبری، خود به خود ، عزل شده است. آقای خمينی می‌گويد: "هر فردی از افراد ملت حق دارد مستقيما در برابر سايرين، زمامدار مسلمين را استيضاح كند و او بايد جواب قانع كننده دهد و در غير اين صورت اگر برخلاف وظايف اسلامی خود عمل كرده باشد، خود به خود از مقام زمامداری معزول است." (آيت الله خمينی، صحيفه نور، جلد ٤، ص ١٩٠)

طی سالهای گذشته، بارها آقای خامنه‌ای از سوی افراد مختلف استيضاح شده است، اما نه تنها به پرسش‌های پرسش كنندگان پاسخ نگفته است، بلكه پرسش كنندگان را به شدت سركوب كرده است. مطابق انديشه آقای خمينی، آقای خامنه‌ای ديگر زمامدار جمهوری اسلامی ايران نيست و از اين سمت عزل شده است.

 

 

فقيه عاليقدر!

به خاطر اين عقيده تاكنون بيش از ٢٠٠٠ روز حبس را در دوره رهبری آقای خامنه‌ای تحمل كرده‌ام. اما اينك بخش رسانه‌ای قتل‌های زنجيره ای،‌از پروژه مرگ گنجی سخن می‌گويد، يعنی آنها به دنبال مرگ من هستند. يكشنبه شب ٢٦/٤/٨٤ ، سعيد مرتضوی به ديدن من آمد، می‌گفت مرگ تو صددرصد به نفع جمهوری اسلامی ايران است، ولی اگر تو بميری و بيگانگان جوسازی كند، پنجاه درصد برای نظام مضر است. ما تو را به بيمارستان آورديم تا اين ميزان را كاهش دهيم. مرگ در بيمارستان، طبيعی است. گفت اگر اين‌ها را بيان كنی من آن را تكذيب می‌كنم. از سوی ديگر مرتضوی به يكی از وزرا گفته است همسر گنجی با فحاشی او را مجبور به اعتصاب غذا كرده است. در مصاحبه‌ای در روز دوشنبه ٢٧/٤/٨٤ مدعی شده: "دوستانی كه در رسانه‌ها به ايشان توصيه می‌كنند كه دست از اعتصاب غذا بردارد، همين افراد حسب اطلاعات واصله، مشوق اصلی او در اقدامات غيرمتعارف هستند". حضرتعالی، دكتر سروش، آقای حجاريان، آقای كديور و ديگر دوستان از طريق رسانه‌ها به من توصيه كرده‌اند كه اعتصاب غذا را بشكنم، اما دادستان تهران مدعی است اين عزيزان مرا ترغيب به اعتصاب غذا می‌كنند.

مساله مشخص است: آقايان می‌خواهند مرا بكشند و آن را به گردن همسر و دوستانم بيندازند. اما بايد بدانند كه گنجی، زهرا كاظمی نيست. اگر گنجی به هر طريق بميرد قاتل او آقای خامنه‌ای است. آقای خامنه‌ای با فعال كردن سعيد مرتضوی و بخش رسانه‌ای قتل‌های زنجيره‌ای، ممكن است بتواند از شر گنجی خلاص شود، اما نمی‌تواند از مسئوليت قتل او گريبانش را رها سازد. اگر گنجی كشته شود، مرگ او، مرگ آزادی، دموكراسی و حقوق بشر نيست. مرگ گنجی ممكن است آبی در كوير باشد و بذرهای آزادی را سيراب نمايد.

 

اكبر گنجي

 

جمعه ٣١/٤/٨٤

چهل و دومين روز اعتصاب غذا



 حالا خودم

 خبرنگار نادی آگاهی و صلح است نه پیشگام آشوب و جنگ

خبر نگار به جهت توانایی دسترسی به اطلاعات و اخبار حلقه میانی زنجیره جامعه است حلقه ای استوار و اطمینان بخش

از این رو است که امروزه در شرایط کنونی جامعه ایران که سخن از مدنیت و مردم سالاری است وسایل اطلاع رسانی از جایگاهی خاص برخوردارند و تمامی شهروندان برای دست یابی به قدرتی که حق آنان است به این ابزار دست میازند و بر آن ایمان دارند و داعیان قدرت برای پیشبرد اهداف خود از آن سود می جویند!

به راستی جایگاه خبر نگار در این میان کجاست ؟!ابزاری برای دسترسی صاحبان قدرت یا دافعان حقوق مردم

به یقین آرمان اساسی خبرنگار و عهدی که از نخستین گام با او همراه شده همراهی و همگامی با مردم است همان دور ماندگان و فراموش شدگان قدرت خویش اما آیا خبرنگار میتواند در میان همه تنشها و فشارها در تمامی شرایط پایبندی خود را به سوگند ابتدایین حفظ نماید ؟ آن هم در جامعه ای که خبر نگار از کمترین حقوق اساسی برخوردار است ، فشار میبیند، افترا بر اومیبندند ناسزایش میگویندو مخالف آرمانش می خوانند و در آخر تنها می ماند!!

   او آمده تا پیام آور سربلندی زادگاه خود باشد ،عظمت و شکوه گذشته وطنش را می نگرد و خواهان اقتدار امروز آن است از میان تمامی شکوه ها ،افتخارات،بر دار رفتن ها و کشته شدگان بی گناه ،دهن های بسته ،چشم های خاموش و دستان بریده در طی قرون گذشته است،و می خواهد ایمان بیاورد ذهن های منجمد و بسته سرداران دیروز در هرم سوزان گذشت .اعصار ترکی خورده و امید جاری شدن آب را در آنها میتوان دید .آیا سراب ایمان او به حقیقت خواهد پیوست؟!!

   روزگاری شیخ اشراق ها و حلاج ها و حسنک وزیر ها را به جرم زندیق و کفر بر دار مرگ کشیدند و شلاق بادها را به نوازش بدن خردشان واداشتند تنها به آن جهت که خواستار آزادی و بلندای موطن خود بودند ،رهایی از زندان پوسیده سنت

   و امروز او بر بلندای زبان های از کام بریده شده هزاره ها ایستاده و چشم به آینده در جستجوی آزادی،همان وعده دیرینه خداوندی.

   حال با گذشت سال ها تکرار همان حوادث برق خیره کننده دهان آزادی را می بیند دستانش را خرد کردند و پای رفتنش را اسیر مانده است تنها در تنگنای حصار نادانی و آرزومند فریادی که سر دهد و گوشی که بشنود و رسالتی که به انجام برساند .

آیا گمان میبرند که با شکستنش، خشکاندنش می توانند مانع از جاودانگیش گردند؟

نوشته شده توسط خودم در 3:10 قبل از ظهر | |
چهارشنبه 1384/05/05
فاطمه، فاطمه نیست
 اول از همه شاید کلام بود نه رنج، نه ترک برداشتن. یک حس بود، چیزی مثل پر شدن ، پر شدن از عشق .اول یک تپش بود و آن زمان که تپش به اوج رسید ، عشق رنگ گرفت و فاطمه را نام آن رنگ نهادند.

  چهره اش اما ناپیداست. گرد و خاک قرون شاید ناجوانمردانه می خواسته که او را زیر پوشش خود پنهان سازد اما ...

  حالا تو ای بانو کجایی؟ بر کدام عرصه جاوید دستانت را دراز کرده ای؟ کجایی ای بانو؟ مگر تو نبودی که با تیغ برنده کلامت آیین خشمشان را زخم زدی. پچ پچشان را می شنوی؟...

  - این زن کیست؟ از کجا آمده ؟ نشان از چه دارد؟ از پرده نشینان نیست قامت مردان دارد.

  ـ منم این راد .فرزند عصیان و همسر مبارزه و درد. قامت من از بزرگی است. نسبم را بجویید. منم بزرگ زنی که خدا آن را حوا نامید، روح ساری عشق...

   نخواستند، آری نخواستند که فریاد همه عشق باشد و درد همه شور . خواستند که چهره اش را در پشت شرم پنهان کنند . خواستند که بودنش را مدفون نمایند و حضور و ترانه را خواستند خفه سازند . اما نشد. تنها چهره های بریانشان را تقوایی منفور سیاه کرد و او ماند. جاری شد در قالب طبیعت. بر تنزخم خورده مردش. نشانش را خواستند بجویند تا از مدفنش بیرون آرند اما خیال هاشان چون خودشان باطل بود. او منتشر شد در طلوع آفتاب . در صداقت چهره ماه ،در زایش هزاران هزار زن که استوار ایستادند و به نیرنگ نه گفتند. او جاری شد ، سینه به سینه. در قصه های دور ، در لالایی مادران . چرا که حماسه بود. صدا بود، صدایی استوار که میان جمع مردان سیاه پوش نیزه به دست ایستاد و مشت ها را گره کرد.

  آری فراموشش نکنیم . او را در میان در ها و دیوار ها نبینیم ، او را جاری در تمام طبیعت ببینیم.

  ای مادر آب و آیینه ، مادر مادینگی شعار و حماسه ، تو را اکنون و اینگونه می ـ   بینیم ، تو را، تو می بینیم. تو را فاطمه می بینیم و دیگر هیچ.

    ولادتت شاد باد

نوشته شده توسط خودم در 7:3 بعد از ظهر | |