امروز ۲۴ سالم میشه! و تنها یک سال با ربع قرن زندگی کردن فاصله دارم با کلی کارهایی که میدونم باید انجام بدم و همش تلنبار شده! چه برسه به اون کارهایی که نمیدونم یا فراموش کردم یا سعی کردم فراموش کنم و چه راه درازی
امسال برام خیلی سریع تر از پارسال گذشت٬ اصلا نفهمیدم امشب چه جوری رسید ٬ امروز عصر با تبریک تولد یکی از دوستام تازه به خودم اومدم که واقعا فردا تولدمه! ان دفعه چه قدر زود اومد
و به قول حافظ من باید چه قدر خوشحال باشم که شب قبل از تولدم بارون اومده و من زیر بارون راه رفتم و من خوشحالم
امسال یه چیز خاصی رو پیدا کردم که تو سال های قبل نبود٬ تغییراتی کردم که تاحالا حس نکرده بودم و پر از اتفاق های آرام که به من کمک کرد تا قد بکشم (نه به اندازه یک سالی که گذشت) اما قدم هام رو بلند تر بردارم و به آرزوهام بیشتر فکر کنم تا فراموش نشن
امیدوارم هر سال بتونم حداقل تو روز تولدم بنویسم و میدونم که هر سال بدتر از سال قبل می نویسم٬ مقایسه کردن احساس و حال و هوا تو روز های تولد سال های مختلف دوست دارم٬ انگار که گرد و خاک خاطره و تجربه های سال های قبل رو میگیرم و بهانه خوبی برا اینکه امسالمو مرور کنم و داشته ها و نداشته های خودم رو با سال های قبل مقایسه کنم
میخوام امسال تا میتونم شاد باشم و تا می تونم از امروز لذت ببرم
پس تجربه منحصر به فرد ۲۴ سالگی من حاضرم
پی نوشت یک:درست مثل ۶ آبان سال های قبل امروز جشنِ٬ پس همه خوشحال باشید
پی نوشت دو:امسال کسی نگه روز تولدم با چه کس دیگه ای تو یه روزه چون اون وقت به استثنایی و منحصر بودن من بیشتر پی میبرید!
+ نوشته شده در پنجشنبه
1389/08/06ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط خودم
|
باز من ماندم و من و باز دنبال جایی برای نوشتن و باز همین جا!
چه خوب که گاهی اوقات جرات انجام کارها رو ندارم و همه چیز رو خراب نمیکنم که باز هم جایی برای نوشتن باشه
باز من ماندم و آن وقتی که دل بستم و زمانی که دل کندم درمانده شدم از خاطره های گذشته و تکرار و تجدید و کدر شدن شیشه حبابی و رها شدن در بی لحظگی و سر دادن آواز و جستجو و در نهایت رهایی
و باز سرنوشت بر تغییر دوباره و اندیشه و تصمیمی جدید
و باز امیدوار بودن به تغییر و من مسافر این لحظه
+ نوشته شده در پنجشنبه
1389/07/29ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط خودم
|
گاهی وقتا تصمیم گرفتن چه قدر سخته!
حتی برای کسایی که یه روزایی خیلی ادعاشون می شد که اتفاقات زندگیشون دست خودشونه!
ـ هر کاری که امروز داریم می کنیم نتیجه کارایی که دیروز انجام دادیم! تقدیر و قسمت چیه؟!
ـ برای نخواسته ها و اشتباهاتمون می خوایم بهونه پیدا کنیم میگیم قسمت!
ـ ...
اما یه روزی می فهمیم حتی چیزایی که ازشون با اطمینان حرف میزدیم دارن به نا مطمئن ترین تصمیم ها تبدیل می شن اون وقت وای به حال ...
اون وقت که تازه به اتفاقاتی که تو دست تو نیستن فکر میکنی و میبینی تعدادشون چه قدر زیادن و دنبال توجیه میگردی چون دیگه حال و حوصله ی فکر کردن رو نداری
چه قدر ناتموم و چه قدر نوشتن سخت شده!
+ نوشته شده در یکشنبه
1389/04/13ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط خودم
|
بالشم بعد مدت ها سر صبح خیس بود و بعد از مدت ها یه اتفاق حال و هوای درونم رو بهم ریخت!
چه قدر آدم ها حتی عزیزترین کسات راحت سیاهت می کنند و راحت سیاه کردن رو فراموش اما من می مونم و مشغولی ذهن...
انگار عوض شدم ترس ها و تردید ها و تنبلی ها و تغییر طرز فکرم همه اینا رو می خواد بهم بگه و من دوباره مثل همیشه می خوام مقاومت کنم.
مقاومت برای نگه داشتن چی؟!
برای داشته هام یا آرزو هام؟!
نمیدونم دیگه حتی کدوم آرزوم اولویت داره یا اصلا داره؟!
.
.
.
راستی یه دوست خوب ترغیبم کرد که دوباره بنویسم ازش ممنونم
+ نوشته شده در پنجشنبه
1389/04/03ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط خودم
|
آخرین ساعتهای پنجم آبان هشتاد و هشت، و آخرین ساعت بيست و سه سالگی من، سالی را که امشب دقیقا ساعت دوازده شب تمامش میکنم، مثل یه دوره از سالهای بچگیم از بهترین سالهای زندگیم بود. یه چیزی به اسم فکر و یه چیز مهمتری به اسم راه در وجودم تثبیت شد.
اما ... یه چیز مهمتر .. خوب میدونی در زندگی بعضی آدمها هستن که توی زندگیت هستنها ولی بود و نبودشون فرقی نداره یا مثلا بعضی آدمهایی که دلت میخواد تو زندگیت داشته باشیشون ولی نداریشون يا از دست داديشون ولي دوست داري داشته باشيشون، اما خوب بايد اعتراف کنم این سال برای من يك كم فرق داشت ... آدمهایی که قبلا فقط رد میشدن، ناخودآگاه برای هم پررنگ شدیم یا آدمهایی که اصلا نبودن! بیبهونه با محبتشون دوستي رو برام پر معنا تر کردند، از بودنشون متشکرم ... میدونم که نیازی به اسم بردن نیست چون تک تکشون خودشون رو میشناسن و میدونن.
سال پرفشاری بود از اين لحاظ كه دغدغه هام بيشتر شد، دوباره دارم بر ميگردم به فكر كردن، كلنجار رفتن و بازبيني عقايد! نمیدونم حتی به اندازهی چند سال فکر کردم يا بايد فكر كنم ... اما در کنارش ياد گرفتم بروز بدم، فرار نكنم، رك باشم به اندازه ی تمام این سالهایی که هیچوقت نمیشد بی دغدغه شب زندهداری کرد، سپیده زدنها رو دیدم، تو این انتظار سپیده زدنها شاید بارها خواستم از گم شدن تو سیاهی شب بیبهونه لذت ببرم و فهمیدن بعضی چیزها مثل تجربه طعم هاي جديد!! ... و هرچه باشد همهی اینها معنای بیست و سه سالگی ( دو و سه در كنار هم) که دیگه هیچوقت تکرار نمیشه.
این سال برخلاف سال های قبل که از اول آبان يا شايدم از مهر شروع میکردم به روزشماری ، اين كار رو نكردم ، یعنی نمیخواستم و نفهمیدم کی شروع شد و كي چه قدر زود گذشت. بايد اعتراف کنم که سرسختانه سعی میکردم این روزهای آخر رو کش بدم شايد منتظر يه اتفاق بودم، يه اتفاقي كه با همه چيز فرق داشته باشه، غير منتظره! اما ميدونم كه ...
فكر ميكنم روز تولد هیچ فرقی با روزهای دیگه نداره، مثل همیشه میتونی قهوهات رو درست کنی و چاي بخوری ... تلفنهاتو جواب بدی، به دوستات زنگ بزني وآخر دوره كه ميشه و قبضت مياد تازه بفهمي كه واااي چه قدر حرف زدي و بيشتر اينكه بقيه چه قدر به حرفات گوش دادن يا شايدم برعكس! مثل همیشه میتونی بدون بهونه شاد باشي و بخندي و باز شايدم برعكس ... مثل همیشه میتونی لم بدی و کتاب بخونی و وسط كتاب يهو بفهمي كه تو يكي از اون شخصيت هاي كتاب يا نويسندش نيستي! ... مثل همیشه سعي كني كه شب زنده دار باشي اما وسط مهمترين جا خوابت ببره! يا حرف زدن با يكي خواب رو از سرت بپرونه... مثل همیشه از دیدن یه فیلم خوب يا يه آهنگ قشنگ لذت ببری ... و مثل همیشه از داشتن چیزهایی به خودت افتخار کنی ... و حتی چیزهایی باشند که سرسختانه بخواهند تو را رنج بدهند اما خوب میدونی که مثل خوردن یه قهوهی بدون شكر كه باز هم برا من خوشاينده... اما ... البته با تولد میتونيم یه شروع تازه را بهونه کنيم و در نهایت بیست و سه تا شمع را به افتخار بیست و سه خطی که زندگی کردهام فوت کنم و دوباره به دنیا خوش بیام تا آرزوهام برآورده بشه.
پس در كمال خود شيفتگي ميگم زادروزم خيلي خيلي مبارك.
پی نوشت یک: جشن شروع شده .
پی نوشت دو: خيلي شاد باش.
پي نوشت سه: روز تولد "من" روز تولد يه پديده ديگه هم هست( ا.ن) (البته اين رو پارسال يي از دوستام با تبريك تولد بهم گفت) يعني اينكه خدا خواست قدرتشو نشون بده و تو يه روز دو تا پديده رو خلق كنه يكي از اون طرف يكي هم مثل من تا قدر من رو بيشتر بدونيد و به قدرت خدا ايمان بيشتري پيدا كنيد !!
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/08/05ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط خودم
|
شاید که میوه زمان است
و اعتبار حریمش به پیشینه ای است از
دادن، گرفتن، خندیدن و گریستن
شاخساری است که بیدرنگ به شکوفه نمینشیند
و دیر زمانی میگذرد گلستانی شود
سرشار عطر و رنگ
و هیچ معنایی جز ایمان ندارد
ایمان و اعتقاد و احساس به کسی،به چیزی
و پیوسته همسفر اشتیاق است
به تحمل و شادمانی
و گاه درد است...ء
+ نوشته شده در جمعه
1388/02/11ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط خودم
|
سردرگمم
خسته
كلافه
انبوهي از نگراني
از اين همه دور انديشي
شايد...
با حال از دست رفته
و تظاهر به بودن حال!!!
چندي است
در فرصت كلبه استراحت
ماندگارم
راهي مطمئن را دنبال!
از اين سكون
به دنبال مقصدي تنها
محكمه اي با خويشتن
اي دور!!
نزديكتر بيا
پي نوشت 1: نميدونم چرا الان اينجا نوشتم با وجود اينكه هنوزم معتقدم يه مرداب اصيل شده و به يه جاي جديد احتياج دارم.
پي نوشت 2:تصميمم برا دوباره نوشتن جديه ! تا يكي ديگه راه بيفته شايد اينجا گذاشتمشون، شايد!!!
پي نوشت 3: خسته ام از اين همه دورانديشي نزديكتر بيا
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/01/30ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط خودم
|
دستهام را دراز مي كنم
درازتر
فقط يك كم ديگه
دارم ميگيرمش
صبر كن
تنهايي و دل تنگيهام
كه مي خواستم با حضورت قسمت كنم
چرا هر وقت يك كم اميدوارم مي كني دوباره بعدش ...
واقعا چرا.
مي دوني اين صدا چند وقته كه منتظره
مي دوني ديگه غبار خاطره ها ان قدر زياد شدن كه ديگه ديده نمي شن
مي دوني اون كوچه ها ديگه سرد و خالي شدن
مي دوني قدم هام ديگه خسته و برهنه شدن
مي دوني
شايد مي دوني
شايدم به روي خودت نمياري
آخه مي دوني اين روزا خيلي ها خيلي چيزا رو به روي خودشون نميارن
شايدم نمي دوني...؟
پس اون رسم خوشايند مثل بقيه فراموش شده
من حق گفتنش رو ندارم ..آره مي دونم
اما ان دفعه تو فراموشش كردي
راستي
به خاطر يه چيزي ممنون
خيلي
نمي دونم اين رو كي قراره بگيري
راستي
من هنوز منتظرم
من نمي تونم كاري كنم وگرنه منتظر نمي موندم
نمي دونم
شايدم مي تونم
نذار يه سراب ديگه بشن
+ نوشته شده در یکشنبه
1386/06/04ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط خودم
|